شعر های خودمه بخونید اگه خوشتون اومد نظر فراموش نشه
مردم شهر سلام.
زندگی وفق مراد است هنوز؟
می شناسید مرا؟
زیر آن بوته سیب
پای آن نهر قریب
ما همین مردم شهر. آشنایان غریب
چند روزی به عقب برگردید .
یاد دارم در آن فصل هنوز پدرم آدم بود... .
یادتان هست هنوز ؟
من همان بچه بازیگوشم.
من همانم شاید که حوا روی دو زانوش نشاند
یاد لالایی او همچو آواز نی از خاطر من پاک شده.
من مسلمان بودم یادتان آمد؟هان؟
بوته سیب چطور؟یادتان می آید؟
خوبتر فکر کنید.
قلمم میگوید :
دست هایت آن روز اینقدر بوی گل و خاک نداشت.
هیچ شعری سخنی با ورق پاک نداشت.
قلمم می گوید من هم از بوته سیبم ، شاید... .
آخر او هم چو من، غم سنگین جدایی دارد... .
و مهمتر از آن
چقدر غصه از این عالم خاکی دارد .
و از آن شیوا تر بوی دستان مرا خوب به خاطر دارد.
شایدم خنده یتان میگیرد.
ولی ای مردم این ویران شهر
دل من تنگ همان بوته ی سیب است هنوز...

می خواستم شعری از خودم برای تسلیت ایام شهادت مادر هستی ٬بزرگ بانوی عالم بشریت٬ حضرت فاطمه الزهرا(سلام الله علیها) بنویسم ولی این شعر که متاسفانه نمی دونم شاعرش کیه... خیلی با دلم بازی کرد. مینویسم تا شما رو هم در این حال شریک کنم.یا زهرا(س)
بسم الله الرحمن الرحیم
:
زیر باران دوشنبه بعد از ظهر
اتفاقی مقابلم رخ داد
وسط کوچه ناگهان دیدم
زن همسایه بر زمین افتاد
صبح فردا به مادرم گفتم
گوش کن صدای روضه کیست؟
طرف کوچه رفتم و دبدم
در و دیوار خانه ای اشکی ست
با خودم فکر میکنم حالا
کوچه ما چقدر تاریک است
گریه٬ مادر٬دوشنبه٬در ٬ کوچه
راستی !!!فاطمیه نزدیک است....

اسمون دلم گرفته ٬شاید از چشای خورشید
شاید از خنده ی مهتاب٬ شاید از غروب امید
آسمون دلم گرفته ٬از صدای پای مهتاب
گریه ی قشنگ بارون، قلبای ساکت در خواب
آسمون دلم گرفته٬ از قفس های شکسته
مرغای همیشه آزاد ولی با پرای بسته
آسمون دلم گرفته، از نوای مبهم یار
به هوای گل پریدن،رسیدن به بوته ی خار
آسمون دلم گرفته،حتی از صدای تیشه
نفس آخر فرهاد، دوری ساقه و ریشه
آسمون دلم گرفته، از سکوت سرد سنگین
گریه های بیستون از،ضربه های عشق شیرین
آسمون دلم گرفته، از قد قامت صیاد
از دل نازک طعمه، مهلت کوته فریاد
آسمون دلم گرفته،از صدای موج و صخره
دل به دریا ها سپردن ،ولی با پاهای بسته
آسمون دلم گرفته٬ از ترانه های مجنون
موسم قرار خفتن ،به میان باده در خون
آسمون دلم گرفته حتی از چینی سهراب
از قفس های دروغین و پرنده های بی تاب

من سرا پا گوشم ،
مست و مدهوش سخن های شما،
و تو می گویی و می گویی و میگویی باز،
غافل از این موضوع،
که دگر ظرف دلم پر شده از غم هایی ،
که خدا با نفس گرم مسیحای خوُد، بر دلم می بارد ،
همچنان می گویی ، قلب من لبریز است ،
از صدای تو و غم های شما...
من سراپا گوشم، همچنان خاموشم، از درون می جوشم
و تو می خندی و می انگاری، که غم از دایره ی هستی من بیرون است
قافل از قلبی که، تو نمی پنداری،
شاید از زخم زبان های تو هم در خون است.
و خدا هم شاید پای تا سر شده گوش ،مست و مدهوش به این غم زده ی خنده به دوش،
زل زده شاید و می گوید او،
که بگو جانانم...
من خدا را دارم، و خدا هم شاید...
آری این بار خدا ،من از این زندگی و خانه شکایت دارم،
گرچه بر پنجره ی خانه ارادت دارم، و به گلهای تو عادت دارم،
و به هم صحبتی سایه سعادت دارم،
ولی از ملعبه ی وحشی این ناحیه وحشت دارم...
آری این بار خدا من شکایت دارم...

هیچ کس درد دلم را حس نکرد...
كاش ميدانستي كه هواي غبار آلود دلم چقدر هواي باران دارد باراني از جنس صداقت باراني كه اگر باريد بايد تقاص پاك كردن دلم را با از بين بردن گلهايي كه درونش كاشته ام بدهد.آري هواي دلم بس ناجوانمردانه سرد است.سرد است وتشنه ي گرماي آغوش يكرنگي .گرمايي كه بسوزاند سرماي اين آتش كينه .كينه اي كه به زور خود را جاكرده وزخم هاي دلم را كهنه كرده است.
ديگر گوش دلم به دروغ عادت كرده! ديگر سراغي از هماي صداقت نميگيرد. نوايي درونم ميگويد اصلا كسي كه به كسي نيست تو هم بگو. تو هم بگو و بسوزان دل تمام كساني كه تو را دوست دارند.به تو اعتماد دارند.كساني كه با آزردن تو آزرده ميشوند با خنديدن تو ميخندند وبا گريستن تو ميگريند. بسوزان نه براي اينكه بيازاري .براي اينكه به كساني كه دوستشان داري بياموزي كه به هيچ كس اعتماد نكنند... . تا بدانند كه مهرباني كنند ولي دلشان را در قفس سينه نگاه دارند تا مبادا كه در دستان كسي از خشكي دروغ ترك بردارد.مهرباني كنند نه براي اينكه ديگران لايق مهربانيند.مهرباني كنند چون خود لايق عشق ورزيدنند.
این شعر از خودم نیست ،شعر یکی از دوستامه که خیلی خاطرشو میخوام با اجازه از خودش شعرشو گذاشتم توی میکده تا بخونید و حالشو ببرید:
فاصله را نشمرید ثانیه هایش طولانی است
دوریش نمناک است
و رسیدن سرابیست که خشکی اش از دور پیداست
گذر لحظه ها غلاف تپش ثانیه هاست
نفس پیچک تنهایی به شماره نیافتاده
گرد غم آمده دورغنچه ی با هم بودن
غنچه از بی رمقی نفسش تنگ است
دست و پا میزند در میان سرابی بی آب
کاش باغبان برسد ...
می نوشتم که زمین جای کبوتر ها نیست،
خاک این شهر جواب من و این پر هانیست ...
آسمان گرچه در این بادیه ها پیدا نیست،
لیک در پشت سکوت،
در فراسوی همه گرد و غبار این شهر،
پهنه ی نیلی آن وسعت یک آبادیست،
پشت این گرد و غبار،
در فراسوی خیال،
در شب سرد خوش عاطفه ها
مردم آبادی،
با چراغ نفتی،
خانه هاشان همگی در نور است...
تو اگر پر بکشی،
و ازین فاصله ها در گذری
نور آبادی مردان خدا،
تو و پر های تو را میخوانند،
مردم آبادی،شوق دیدار خدا را دارند...
تو اگر در گذر از این سرما،
چشم زیبای خدا را دیدی،لب گشودی تو اگر،
نرم و آرام بگو:
پشت این گرد و غبار،
در میان دو خیال،
بال زخمی کبوتر ها را، چه کسی می بندد؟

رفته انگار به خواب حرف سهراب دگر در دل ما...
چند روزیست دگر زندگی بوی تامل دارد٬عشق مردست و میان دو رفیق دوستی حکم تحمل دارد.
شرم با کینه تعامل دارد٬عشق با اشک تقابل دارد٬
باز سهراب چه گفت؟:
تا شقایق باقیست٬زندگی بوی گل و سبزه و بلبل دارد؟!!!
زندگی زیباست٬گفتم٬آری٬
ولی ای دوست دگر بوی تامل دارد...
چشم ها را شستیم٬بس که سرد است هوا٬چشم ها یخ زده اند...
پس کجایی سهراب تا ببینی که هنوزم که هنوز است اینجا٬دامن کوه دلی پر ز شقایق دارد...
راست گفتی سهراب٬تو شقایق هایت ریشه در وصف حقایق دارند...
چه بزرگند کسانی که دلی ساده و صادق دارند٬
یا که بهتر گویم قلبی عاشق دارند.
خوش به حالت سهراب...
